TOMA

این نیز بگذرد...

جملاتی زیبا از کورش بزرگ
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

کوروش کبیر


خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

کوروش کبیر

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
کوروش کبیر

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
کوروش کبیر


وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

کوروش کبیر
سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد.
کوروش کبیر


اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .
کوروش کبیر


افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
کوروش کبیر


پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر.
کوروش کبیر


کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .کوروش کبیر


کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
کوروش کبیر
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
کوروش کبیر


همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.
کوروش کبیر


تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
کوروش کبیر
دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
کوروش کبیر


عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.
کوروش کبیر


آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.
کوروش کبیر


وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.
کوروش کبیر


من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
کوروش کبیر


 
زیر باران...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

 

زیر باران  بیا قدم بزنیم


 

حرف نشنیده ای  به هم بزنیم



نو بگوییم و نو بیندیشیم


 


عادت کهنه  را به هم بزنیم


 


و ز باران کمی  بیاموزیم


 


که بباریم  و حرف کم بزنیم


 


کم بباریم اگر، ولی  همه جا


 


عالمی  را  به چهره  نم بزنیم


 


سخن از عشق خود به خود زیباست


 


سخن های  عاشقانه ای  به هم بزنیم


 


قلم  زندگی  به دل است


 


زندگی  را بیا  رقم بزنیم


 


سالکم  قطره ها در انتظار  تواند


 


زیر باران  بیا قدم بزنیم


 
طالع بینی بر اساس حرف اول اسم
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی:


 
نامه پیرزن به خدا
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی:

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!…


 
دو بیتی-1
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی:

ما   را  همه ره ز کوی   بد نامی   باد            وز سوختگان بهره ی ما خامی باد
نا کامی ما چو هست کام دل دوست           کام  دل   ما  همیشه   ناکامی باد

 

****


امروز برای من شرابی ای عشق                    هرچند که از پایه خرابی ای عشق
یک لحظه اگر حال خوشی می بخشی           یک عمر برای دل عذابی ای عشق

 


ای اشک دوباره در دلم درد شدی                  تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی
از کودکی ام هر آنزمان خواستمت                  گفتند دگر گریه نکن مرد شدی


یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد               بغضی نفس و گلوی او را آزرد
می خواست که عشق را نمایان نکند                اشک آمد و باز آبرویش را برد


حرفی نزنی طاقت جنجال ندارم                بدجور شکسته ست دلم حال ندارم
درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز            از حس پریدن پرم و بال ندارم


هر سو که نگاه میکنی دیوار است             مزد همه در آخر خط آوار است
پیدایش زندگی ما از آغاز                          بر پایه ی رنج بردن و تکرار است


پاییز شدم تا تو بهارم بشوی                     پرونده ی سبز روزگارم بشوی
ای عشق چرا مثل دلم زرد شدی؟             من صبر نکردم که دچارم بشوی


در راه تو بی اراده رفتن خوب است            در چشم تو بی افاده رفتن خوب است
جایی که همه فکر سواری هستند            دنبال دلم پیاده رفتن خوب است


عمریست غم و درد نشانم داده                     در آتش سینه اش امانم داده
رنجور ترین درخت باغش هستم                    هر بار مرا دیده تکانم داده

 


کاری نکنی که جنگ آغاز شود                    حال من و تو دوباره ناساز شود
وقتی همه در سینه کبوتر داریم                  درب قفس گرگ چرا باز شود


با چشم سیاه آمد و رنگم کرد                        با رنگ نگاه خود هماهنگم کرد
وقتی که به چشم های من زل زده بود            دل فکر بدی کرد و خدا سنگم کرد


 
داستانی از کوروش کبیر
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

koroush kabir best2net.com  150x150 خدایی خدا...داستانی از کوروش کبیر

.

 

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته

وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا

گفت: البته!

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی

کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. …

.


.

- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را

نخواه.

- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی

و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز

هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با

کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت:

«عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی

ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش

بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی

خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …

- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!

فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

- اعراب؟!

- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت

میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف

کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من

جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

- در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

- اسلام

- چگونه آیینی است؟

- نیک است

و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …

- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع

شده.

وفرشته چنین کرد.

- همین؟!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک

شده است؟!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به

آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند

دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی

مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش

شکست…

- مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی،

فساد، پایمال کردن …

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام

پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

 

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت

ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است

صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است


 
قورباغه ها
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند :
دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با
تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ?
به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .


 
شکی که انسان را عوض میکند!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  کلمات کلیدی:



مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند.


 
به من بگو
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  کلمات کلیدی:



مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند

پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !


 
بازسازی دنیا!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  کلمات کلیدی:


پدر روزنامه می خواند .اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

-"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"

پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم."


 
دفتر شعر
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

سخت می ترسم که چشمم تاهمیشه تربماند
سخت می ترسم نگاهم نیزپشت دربماند
بادبرگردد، مرادرخودبپیچد، گربگیرم
از تمام هستی ام یک مشت خاکستربماند
درخیابانهای بعدازظهرهای بی هویت
سایه من زیر پای سایه ای دیگر بماند
روی دشت شاخه های یک درخت سربریده
ازکبوترهای باران خورده مشتی پربماند
حلقه دستان خودراوامکن از گردنم تا
در تن مردابی ام یک شاخه نیلوفربماند
از تمام زندگی چیزی نمی خواهم جز اینکه
من بمانم ،باخیال تو،واین دفتر بماند
دفتری که دست یک ناشرنیالوده است آنرا
دفتری که دوست دارد باز هم دفتر بماند...

 


 

 

دو تا چشمام همه جا دنبال تـــــــــــــــو می گرده
با نبـــودنت دلــــم با غصــــه ها ســـر کـرده
شب و روز در پی تـــــــــــو من همه جارو گشتم
یکی گفـت غصه نخور اون داره بر می گــرده
زندگی با عشق تــــــــــــــو رنگ دیگه داشت برام
رفتـــــــی و بدون تــــــو تلخ شده روز و شبام
دل من با هیــچ کسی نمی تونســــــت خــو بگیــــره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
کسـی مثل تـــــــــــــونشـــــد کسی مثل تـــــــونــبود
همــــــش از خدا می خوام که بیــایی زود زود
کاشـــکی می شـــد دوباره باز همـــــو پیدا بکنیـــم
سفـــــره عشقمـــونو با هــم دیـــــگه وا بکنیـــم
کاش تواین شهــــــر غریب صــــدای آشنــــــــا بیاد
دل من هواتو کرده فقطـــــم تــــــو رو می خواد
کسی مثل تــــــــــو نشــــــــد کسی مثل تــــــــو نبود
همــــــش از خدا می خوام که بیــایی زود زود


 

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی آویخت
تا او را بخنداند

 

هر چند از آیینه بی رنگ تر است
از خاطر باغچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

دنبال کسی نگرد که بتونی باهاش زندگی کنی
دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی


 
سخت ساده
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  کلمات کلیدی:
 
 
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیزی از دست میدهی
با دستهای تهی آمده ایم
و با دستهای تهی خواهیم رفت
نه، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
وفرصت به پایان خواهد رسید
آری، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است

 
انتظار
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فردا های من
قاصدک خوش خبرم روز هاست که نیامده
و من در پشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت نمی دانم
روزی خواهی آمد،می دانم
گریان نمی مانم،خندانم برای ورودت ای عشق


 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنهء کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودش قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت


 

آری دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست


 

 بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگر خانه ما مهمانی است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت زیادمان دلی می شکند بدنیست که یک لحظه به غم فکرکنیم
 من عاشق وتوهرکه دراین عصرغریب بد نیست کمی به هم فکرکنیم


 
پیرمرد عاشق
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!